X
تبلیغات
مشهد به گزارش یک خبرنگار

مشهد به گزارش یک خبرنگار

اینجا پایتخت معنوی ایران است

سال نو آمد

حال و سال و جان و روح شما آرام باشد

نقش و طرح زيبا  آفريده اند در اين درگه

كه در اين ايام خوش باشيم و  ياد هم باشيم ( امروزه يعني به اشتراك بگذاريد)

+ نوشته شده در  89/12/24ساعت   توسط رضا  | 

از u24 به ارث گذاشته ام

هر که بد ما به خلق گوید

ما چهره زغم نمی خراشیم

ما خوب از او به خلق گوییم

تا هر دو دروغ گفته باشیم!
+ نوشته شده در  89/12/17ساعت   توسط رضا  | 

از دکتر محکی به ارث گذاشته ام

 ازآجیل سفره عید چند پسته لال مانده است

آنها که لب گشودند؛خورده شدند

 آنها که لال مانده اند ؛می شکنند

دندانساز راست می گفت: پسته لال؛ سکوت دندان شکن است

+ نوشته شده در  89/12/15ساعت   توسط رضا  | 

یادگاری

سالها در این درگه روز ها را  پس زدیم            عمر را بی پروبال پی یاران پس زدیم

هرچه هست نغمه یارانست و بس                 هرچه هست یاد یارانست و بس

+ نوشته شده در  89/12/14ساعت   توسط رضا  | 

سیری یا گرسنه

امروز آدمها  خیلی  راحت از کنار تنهایی هم رد می شن

 و تنها  معصومیت نگاه ها هستش که به جا می مونه

ولی  هرچند ما ایرانی ها  فرهنگ غنی و تاریخ کهنی داریم

اما یک نکته رو هیچ وقت از یاد نبردم  و اونم اینکه  ....

اصلا بگذارید با یک داستان کوچیک برایتون بگم

وقتی برای  نهار یا شام به خونه مادر بزرگ یا سایر اقوامتون می روید

موقع خوردن می شه و همه احساس گرسنه گی می کنند و با هم  سر صفره می شینید

اما وقتی  هرکسی که  سیر شده باشه  سریع کنار می کشه و تشکر می کنه

ای کاش  همه مایاد بگیریم که وقتی که سیر هم می شیم 

کاری رو که با هم شروع کردیم باهم تموم کنیم و یا اصطلاحا رفیق نیمه راه نشیم

همین مطلبی که به همین سادگی از توی خونه های همه ما بیرون اومده  و تبدیل به یک فرهنگ شده

تمام زندگی اجتماعی  اقتصادی و فرهنگی و حتی  مسایل دیگر  رو هم تحت تاثیر قرار داده

و اینه که شاید  احساسات هم دیگرو هیچ وقت نمی تونیم درک کنیم

شاید بخاطر اینه که یا سیر شدیم یا خیلی گرسنه ایم

نظر شما چیه ؟

 

+ نوشته شده در  89/12/11ساعت   توسط رضا  | 

همین سلام بسه

سلام
اگه یه وقتی ، یه وقتی  از کوچه دلت رد شدی
اومدی  گردو غبار وسایل و اسباب قدیمی تو دور بریزی
من آهسته دور بریز
چون شکستم
دیگه هیچی از من نمی مونه
بش ندارم بزنم جز یه آه کوچولو  که نفس ای آخرش
و این نقطه .
+ نوشته شده در  89/10/07ساعت   توسط رضا  | 

راه رفتن

کودکانه ايستادن زيباست قدر اينست که بخواهي قدمي در تاريکي هاي خواستن فردايت بزني

سخن گفتن و ناي نام و نشان پدري و مادريت از اين ايستادن است

ايستادن  عزت نفس از در دروران سياهي تن   که اين سياهي تن از آن بود که خارشي برتن ايجاد مي کند و  درون انسان رها را نمايان

مردها در پشت لبانشان و زنان از کودکي

هرچند تقدير و مشيت الهي است

باز ايستادن را پس از فرازي از آينده مي خواهي  ببيني

آرامش و عضق و محبت

اما رفته رفته ايستادن و ماندن کودکي ات فراموش مي شود و  بازخواهي هاي جوانانه و حال و هواي ديگري را مي بيني مي خواهي

هرکدام به علت تنوع بشري متفاوت است و بايد بپذيريم

و در آتيه نقش برزمين و آسمان و تفکر انسانها بنمائيم

يکي دانشمندي و يکي دکتري و يکي مهندسي و يکي دانشجويي و شايد کي رئيس جمهوري

يک باره مسير را عوض مي کنم و از آخر مي نمويسم

 اي کاش براي هرکدام مدرسه اي مي داشتيم و هرکه هرچه مي خواست از همان ابتدا انتخاب مي نمود

 

مدرسه پزشکي

مدرسه مهندسي

و در آخر مدرس رئيس جمهوري و همه آنها را در آخر به سمت هاي خود مي گمارديم

آنگاه فقط کافي بود که فکر مي نمودي که چه مي شود .

اگر فکر کردي و به نتيجه اي رسيدي خوبست که به گويي براي من

+ نوشته شده در  89/07/05ساعت   توسط رضا  | 

دوباره نوشتن

بارها و بارها تصمیم به نوشتن گرفتن بودم اما قلمی برای نوشتن نداشتم 

شاید هیچگاه قلمی در دست نگرفته بودم

امتحانی بود و عمری که خود را در آزمون محک قرار دهم 

هرچند امروز شروع به نوشتن کردم اما این از دیروز دوستان خوبی همچون مسعود است

شاید فردایی نباشد که در این  وطن باشم  و امروز می نویسم که غم فردا را نداشته از گذشته ای که امروز باشد نخورم

هرچه می خواهم ساده تر بنویسم  نمی توانم  و پی در پی سخت و پیچیده تر می شود این زبان

شاید هرجه پیش می رود این قلم تیز تر می شود و حال می گیرد

بازدوباره می نویسم ولی نمی دانم این تا کجا و چه زمان در کنارتان خواهم بود

به امید دوباره نوشتن و خط خطی کردن چشمان شما

+ نوشته شده در  89/06/31ساعت   توسط رضا  | 

حرکت رو به فردا

نمی دانم از کجا شروع کنم

چهار سال از عمر این وبلاگ می گذرد ولی تعبیر من نسبت  به موضوع های پدیدار شوند و  مرتبط  به آن  و  هرچه درون آن است مقایسه می کنم  ،سرعت تولد تشعشع تولد موخر بسیار سریع تر از تولد مقدم روی می دهد و این شتاب همین وبلاگ نویسی من است.

چهار سال متمادی با دایره المعارف کاغذی ام شروع به نوشتن کردم و امروز این است .

هر چند این وبلاگ هم بوی سیاسی ندهد انگار غذا با اعمال شاقه و بدون گوشت و روغن می خوری

به دلم نمی نشیند مگر آنکه آنچه درونم هست همه را در این صفحه مجازی خالی کنم.

با خود این روزها را می بینیم  و فکر می کنم . احساس من به من گوید که هرچند غربی ها به اغتشاشات دامن می زنند اما حرکت آنها  به مثابه  فوت کردن چند زغال است که به داغ شدن یک کباب هم نمی کشد اما همیشه فوت می کنند  و مراقبند که شعله ور نشود .

افغانستان و عراق شده اند مرکز  تامین زغال ، آنجا دامنشان را گرفته ، اینجا زغالش را پیاده می کنند .

اگر این آتش پاره ها به خواهد شعله ور شود اول چشم خوشان را می سوزاند و در مرحله دوم زغال ها را از زغال به  خاکستر و از خاکستر به بوته سیاهی تبدیل می کند .

پس به همین خاطر هیچ گاه حرکتی بیشتر انجام نمی دهند و تعبیر من به شلوغی های پر صدا ، به ته رسیدن این زغال هاست .

عادت دارم معمولا هر زمان که اتفاقی می افتد  به ذره ای خبر  بزرگ و داغ  توجه نکنم ، ۱ هفته که گذشت، آب و آسیاب از هم عبور کردند آن وقت سری به گوشه و کنار می زنم .

به شماهم پیشنها می کنم  امتحان کنید ضرر نمی کنید .

---

یادتان هست در چند ماه پیش این دوران را  دوران عبور مردم از سیاست دانستنم و اعلام کردم

مردم فرق سیاست و قدرت را به نمایش می گذارند وامروز امایی دارد :

۱- مردمی فریب خوردند و زغال شدند

۲-مردمی از حقوق خود دفاع می کنند و زغال را به تماشا نشسته اند

هردو از سیاست عبور کردند فرق این دو اندیشه پایدار است و هرچه در گذشته آموختند را تجربه نکرده اند ،  و رنگ سرخ ریخته شده را  هم به فراموشی سپرده اند .

 

 

 

+ نوشته شده در  88/10/10ساعت   توسط رضا  | 

مشهد باید دوباره بسازیمت

از هر سو بری و باری می رسد  اما

هر سو که می نگرم نه آبادی است نه برگ خشکی

مردمی ماتم به دست و گریزان  از هرچه آبادیست

آواز انسانها را از دور می شنوند . نه دل رفتن هست . نه پای ماندن

گراو نخواهد نمی توان شد . هرچه شود باداباد است

مشهد : پایتخت معنوی /دومین کلانشهر مذهبی جهان و.........................

هرچه بگویند باز دوباره همان مشهد است

هرگوشه ای از شهر را که دست می گذاری  ناله و دردی از  رنج گردوغبار  است و بس

این آبادانی  این قطار در لجن زار و این شهر هر چه بماند همان خواهد ماند

خستگی . دل مردگی . شلوغی  به معنا همه چیز  را یافت می کنی

از بست بالا تا فردوسی بزرگ به خاک نشسته برسر

اینجا همه انسان ها معنا شناسند و عارف و زاهد 

مردان عمل همه  دست به دست باد شدند و بر گوشه ای دورتر از این خاک کهن تن به دنیا داده اند و آخرت خویش می سازند

اینجا شهر  سخنوران  خطیب است و بس

همه علامه دهر سخن اند و بس 

اینجا دستان پینه بسته  فقط مخصوص کارگران است و بس

ایامی گذشت  نام ها نهادند بر مشهد  شریف

کو . از هیچ عملی هیچ یادی نیست

تا بخواهی  سخنرانی و نطق و یادداشت را  خواهی یافت

نفسی چاق می کنی و بادی به بالا می اندازی و آه افسوس را بیرون می دهی

چاری ای نیست باید سخن دان شد

خطیبی واعظ . نکته دانی جسور

ار هر طرف نسیمی که آمد با او همراه خواهیم شد

در هر کجا که شود معرکه معرفت را پهن می کنیم و به قول  یاران بر سر یک سفر می نشینیم

یکی بالا و یکی پائین

هر کسی به دست کناری و کناری به کناری و از بالا تا پائین نگاه هایمان را به دستان یکدیگر می دوزیم

این چنان است و چنان

بحثی به راه می اندازیم و سخنوری  آموزش می بینیم

حرکات دست را مایه جان می کنیم و به بالای سفر می رویم

امام نرفته  نامه بازگشت را باید بنویسیم

و دوباره به جای نکته دانان  پائین سفره  خواهیم رفت

حال می فهمیم  . جای ما از ابتدا اینجا بوده ..............

و باید نگاهمان را از دستان  کناری ها باز کنیم و به منتهای سفر بدوزیم

و همه را به حکم آموزش بدانیم

و...........

خستگی و ماتم به دست و ..............

مشهد باید دوباره بسازمت

اما نه به خطب و سخن

با عمل و یاد یاران گذر کرده از این دیار

نمی توانم بنویسم

قعر شده ای که باید دوباره به آسمان  این خاک برسم

خدایا کمکم کن . جز یاری تو نمی توانم

 

 

+ نوشته شده در  88/08/10ساعت   توسط رضا  |